تبليغاتX
ماه تنهای من

ماه تنهای من

چو بينم كه از دور ماهي برآيد ، مرا بي تو از سينه آهي برايد

منيره حاجي محمودي

قرنی گذشت نگار و ندیدمت
روزم در آغوش خزان شب شد بدون تو
عمری بدون بهار گذشت و ندیدمت
هر لحظه چون مترسکی در قاب پنجره
مست و خمار گذشت و ندیدمت
خوابت ندیده ام ولی تعبیر می کنم 
از کار کار گذشت و ندیدمت
زخمی به شیشهء دلم از سنگ قلب توست
مرگم هزار بار گذشت و ندیدمت
سنگینی ستاره ها بر شانه هایم است
غم هم چه بی قرار گذشت و ندیدمت
شعرم رسید به آخر و فریاد می کشم
يك سال آزگار گذشت و ندیدمت

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 2:52 PM توسط Alone moon |

يلدات مبارك منيره جان...!


بي تو اين چشاي خستم حتي يك شب نمي خوابه

تو شب بلند يلدا لحظه هام در تب و تابه

بي تو هر غروب جمعه ميشينم تو كنج ايوون

جون ميده پرنده ى دل زير دونه هاي بارون



"بى تو هرشب من يلداست ..."



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 6:41 PM توسط Alone moon |

حكمت...

خداياحكمت قدم هايي كه برايم برميداري برمن آشكاركن

تادرهايي كه بسويم ميگشايي ندانسته نبندم

ودرهايي كه به رويم ميبندي به اصرارنگشايم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390 ساعت 8:31 PM توسط Alone moon |

منيره حاجي محمودي



چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد...!




امشب تمام حوصله ام را

در يك كلام كوچك

در " تو"

خلاصه كردم:

اي كاش مي شد

يك بار

تنها همين يكبار

تكرار مي شدي!

تكرار ...







انچه ميماند برايم ياد توست

انچه مانده بر دلم سيماي توست

گرچه سيمايت به دل ارامش است

ليك اين دل، تنگ آن اخلاق توست

تنگ ميگردد دلم هرصبح وشام

اخر اين دلخسته هردم ياد توست

تو چگونه از كنارم رفته اي؟

تو كه ميداني، دلم همراه توست...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 1:9 PM توسط Alone moon |

منيره حاجي محمودي


چهل روز بي تو گذشت...

منيره حاجي محمودي

مهماندار سانحه ي هوايي 19 دي  اروميه




در بي پايان بودن بي تو

تنها به تو مي انديشم كه

اگر باشي...

اگر باشي!



خيلي سخته بمونم تو حسرت تو
تلخه تا ابد باشم منتظر تو

همه خاطراتمو با تو ببينم
بعد كه آينده مياد،بي تو بشينم

مگه ميشه نباشي حتي يه لحظه؟
مگه من طاقت ميارم؟منه خسته!

روزي صد دفعه ميميرم تو نباشي
مگه ميشه بري و ازم جدا شي؟

باورم نشد هنوز پيش خدايي
خيلي سخته!مردم از درد جدايي

اين دل ديوونه اصلا نمي فهمه
معني اين همه دوري خيلي سخته

دل بيچاره ي من دنبال چشمات
همه دنيا رو ميگرده واسه دستات

دنبال اون خنده هاي ناز و نابت
دنبال صداي خوب و دلنوازت

اين روزا بازم دلم هواتو كرده
اشك چشمام ميگه كه اون بر ميگرده

باورش نشد هنوز رفتي كه رفتي
هنوزم فكر مي كنه زود بر ميگردي

هرچيم بگم كه باورش نميشه
كه ديگه خدا نمي ذاره،نمي شه

باز به ياد خاطراتت مثه هر شب
ميشينه يه گوشه و خيره به اين در

هنوزم نمي دونه تو ديگه رفتي
ميشينه منتظرت با همه سختي




"منيره جان پس كي مي آيي؟!!!"



تو که رفته بودی دوباره با سپیده ی فردا بازگردی ...

چه شد که نشانی کوچه ی بازگشت

در دقایق بی قراری از ماندن و رفتن گم شد ؟!...




افسانه ي غم شنيده بوديم

اما غم تو جگرگدازست

دردي ست كه قصه اش درازست...




رفتي و در دل هنوزم حسرت ديدار باقي...



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 ساعت 7:53 PM توسط Alone moon |

دلتنگ صداي توام


منيره حاجي محمودي

مهماندار سانحه هوايي اروميه


دلتنگ صداي توام


چهره اي كه چنين روشن

مي بينمش

كلامي نمي گويد...!



ندانم ندانم كه در مرگ دوست

چه با اين دل ناشكيبا كنم

نه يارا كه بهت گران بشكنم

نه نيرو كه بغض نهان واكنم

...اين غم نه آن گونه است

كه با آن توانم مدارا كنم

نه دشنام بر چرخ گردون دهم

نه پرخاش بر طاق مينا كنم

رها كن كه چشم و دل دادخواه

به سوي خداوند بينا كنم

درين جمع گريان كجا ميروم؟

كجا بايدت باز پيدا كنم؟!

تويي؟!!! مي نهندت به تابوت و خاك؟

منم؟ مي برندم تماشا كنم؟!!!!

چه بي چشم و روي است دنياي دون!

بده خاك بر فرق دنيا كنم!

تو هرگز نمي ميري اي جان پاك

به مرگ تو، مرگ تو حاشاكنم

يكي چون تو همصحبت پاكدل

نه پيدا دگر ،جز به رويا كنم

مرا قسمت اين شد كه در مرگ دوست

بمانم دريغا دريغا كنم

بمانم كه بغض فرو خورده را

به اين اشك پنهان مداوا كنم

توانم كه خاموش مانم، ولي

دلي بايد از سنگ خارا كنم

مرا نيز چشم انتظار است مرگ

اگر چند امروز و فردا كنم...


منيره جان ديدن جاي خاليت خيلي سخته...


شرمسار توام اي ديده از اين گريه ي خونين
كه شدي كور و تماشاي رخش سير نكردي!


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 ساعت 11:59 AM توسط Alone moon |

ماه سفركرده...



- منيره حاجي محمودي -

مهماندار سانحه هوايي اروميه



سخن از او هست و نيست


ذهن پر از ياد او هست و نيست


و اوست كه هم هست و هم نيست...


خسته ام،


خسته از بودن و نبودن...


اما بايد رفت،


آنكه رفت رسيد


وشكوه و عظمت يك دنيا


هفت آسمان


و هفت دريا را ديد


طعم شيرين پرواز در اوج هستي را چشيد


و لذت پروانه بودن را با تمام وجود


در آغوش كشيد...


تو ميروي وديده ي من مانده به راهت
اي ماه سفركرده خدا پشت و پناهت
اي روشني ديده سفركردي و دارم
از اشك روان آينه اي بر سرراهت


منيره جان


قصه ي تلخ كوتاهي ست


بي تو زندگي...


اين فصل دردناك


و اكنون تو با مرگ رفته اي


و من اين جا، تنها به اين اميد دم ميزنم


كه باهرنفس، "گامي"


به تو نزديكتر مي شوم


واين زندگي من است!


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 ساعت 4:30 PM توسط Alone moon |

دلم گرفته...

 

پای پنجره نشستم

کوچه خاکستریه باز

زیر بارون

من چه دلتنگتم امروز

انگار از همون روزهاست

حال وهوام رنگ توئه

کوچه دلتنگ توئه

-------------

دلم گرفته

دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم

واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم

خبر از دل من که نداره

-----------

آروم ندارم

یه نشونه می خوام

واسه قلبم

جز این نشونه

واسه چیزی دخیل نمی بندم

این دل تنهام

دوباره هوای تو رو داره

----------

هوای شهرتو و

بوی گل ها

پیچیده توی اتاقم

مثل خواب

داره بد جوری غریبی می کنه

آخه جز تو دردمو کی می دونه

---------

دلم گرفته

دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم

واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم

خبر از دل من که نداره...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 ساعت 8:25 PM توسط Alone moon |

خاموش خاموش...

 

 

 

زبان دارم، ولی خاموش خاموش

سخن دارم، ولی بیگانه با گوش

               نه خوانندم،

                           نه پرسندم،

                                        نه جویند

چه هستم؟

 

یاد از خاطر فراموش!

 

 

 

 

تو

غمت را به که خواهی گفت؟

 

به رفیقی که غمش از تو گرانبارترست؟

به شب تیره؟

به دیوار؟

به دشت؟

یا به تنهایی - کز جان تو بیزارترست-؟

کوه، فریادت را

به تو پس خواهد داد

هرگز این درد گران را نتوان گفت به کوه...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 10:12 AM توسط Alone moon |

شب چشمام روی ماه چهاردتو کم داره...

 

 

 

شب چشمام روی ماه چهاردتو

کم داره امشب بیا که عطر یاد تو

کلبه ی متروک دلرو

قصری شاهونه کرده امشب...

م ن ی ژ ه

 

 

 

 

در شب مهتاب بگذر

 

از دل مردابها

 

وندرآن آینه،

 

عکس ماه تنها را ببین...

 

 

 

 

 

حیف از تو ای مهتاب شهریور

که ناچار باید بر این ویرانه ی محزون بتابی

وز هر کجا گیری سراغ زندگی را

افسوس،

ای مهتاب شهریور

نیابی...

اینجا چرا می تابی؟

ای مهتاب برگرد...

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست!

  

 

  

 

پشت این نقاب خنده

پشت این نگاه شاد

چهره ی خموش دختر دیگری ست!

دختر دیگری که سالهای سال

در سکوت و انزوای محض

بی امید بی امید بی امید

زیسته

دختر دیگری که پشت این نقاب خنده

هر زمان به هربهانه

با تمام قلب خود گریسته!

دختر خسته ای که دیدگان او

قصه گوی غصه های بی صداست...

پشت این نقاب خنده

بانگ تازیانه می رسد به گوش:

صبر! صبر! صبر!...

کاش میشد،این نگاه غوطه ور در میان اشک را

بر جهان دیگری نثار کرد!

کاش میشد،این دل فسرده

- بی بهاتر از تمام سکه های قلب را -

زیر آسمان دیگری غمار کرد!

با که بگویم این سخن،که درد دیگریست

از مصاف خود گریختن!

این شکسته ی صبور را

در کجا پناه می دهید؟!

ای شما! که دل به گفته های من سپرده اید

    

 

 

 

 

 

اين همه به آسمان نگاه كرديم وندانستيم

ماه نقطه آخر خط است!

و اين هواي كوچك، دل شوره هايمان را جا نمي دهد ديگر...

نمي دانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام

و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم

ذخيره كردم و با خود ميبرم

به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام!

و در جاده ي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها...

در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه ي تنهايي خدا عميق است

كه حتي دستهاي فرشته هاي خداهم به آن نمي رسد...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 2:35 PM توسط Alone moon |

در آن ماه کسی ست...

 

 

 

در آن ماه کسی ست...

 

که جز نگاه پریشان او درین ایام،

کسی نمی دهد از آسمان جواب مرا...

در آن ماه کسی ست،

 

چون من، نشسته کنار دریچه تنهایی

 

دل گداخته ای، جان ناشکیبایی

 

که نیمه شبها همراه غصه های من ست

 

در آن ماه من احساس می کنم

همه شب کسی به ماتم من در گریستن است...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 4:58 PM توسط Alone moon |

به امیدی که بیائی شاید ...

 

 

هر شب مهتابی،

ماه ، در دیده ی من فانوسیست -

که سر راه تو می آید باز

به امیدی که بیائی شاید -

زین ره دور و دراز...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 4:12 PM توسط Alone moon |

چقدر سخته ....

 

 

 

 

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب

 نتونی آسمون باشی

 

چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار

نتونی هم زبون باشی

چقدر سخته

چه قدر سخته که چشمات رنگ غم باشه

 ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه

 ولی آسون بگن چنده ؟

 

چه قدر سخته کلامت ساده پرپر شه

 

نتوی ناجی اِش باشی

 

چه قدر سخته که رفتن راه آخر شه

 

نتونی راهی اِش باشی

 

چه قدر سخته

 

تو خونت عین مهمون شی

 

بپوسی خسته ویرون شی

 

چه قدر سخته

 

دلت پر باشه ساکت شی

 

 ولی تو سینه داغون شی

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 1:41 AM توسط Alone moon |

یادگاری...

 

 

 

 

 

هنوزم تو شبهات اگه ماهُ داری

من اون ماهُ دادم به تو یادگاری...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 4:49 PM توسط Alone moon |

ماه من!

 

 

 

 

 

ماه من!

ماه از آن بالا خودی می نمایاند که هست هنوز.


همیشه آن بالا بوده است،


هر وقت که بالا را نگاه کردم.


همیشه آن بالا هست.


نگاه می کند...


گوش می کند...


همیشه هست،


وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،


روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،


روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای مرگ.


روزهایی که حرفی بود برای زدن،


روزهایی که سکوتی بود برای شنیدن!


شاید که نشانی از هستی است،


یا که نماد عشق است.


شاید که خود زندگی است

 

 با تمام تنهایی اش


هر چه هست،


ماه من بوده همیشه،

 

 


ماه من است!


نگاهش کنید، شاید شما هم ماهی دارید آن بالا...


نگاه می کند...


 گوش می کند!

 


 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 5:56 PM توسط Alone moon |

آنجا خواهم مرد

 

 

 

 

مرگ در ماه

 

نه باران ، نه عشق ، نه چشم هایی رو به ماه


غروب همین نه باران وعشق بود


که در راههای بی ترانه و عابر - دور می شدم


غروب همین نه چشم هایی رو به ماه بود


که ماه در چشم هایم


تا کنار چهره ها و صداهای این همه سال آمد


غروب یکی از باران ها و عشق بود


که چشم در چشم ماه
 


دور شدم


در راه


لب هایی خسته می گفتند


چشم های کودکی را با خود آورده ام


که
شب ها ، خواب ماه می بیند


می گفتند


صدایی با خود آورده ام


که
از غروب های ماه می گوید


می گفتند


کنار آخرین مکث ماه


قدم هایم ناتمام می ماند

 
در کجای زمین


در کجای چشم انتظاری رو به ماه

 
فراموش می شوم ؟


در شب باران و عشق


در شب آخرین مکث ماه -


انگشت را به سمت ماه بگیر


من آنجا خواهم مرد
!

 

 

 

روزی که میمیرم


نگران من نباش


که میان ابرها گم نمی شوم


و اشک مریز


که نمیتوانم


حتی بغض کنم


حتی صدایم مکن


که من دیگر درون تورا حس میکنم


وقتی مردم


میان اسمان مرا بجوی


نه زیر سنگی که نام من کشیده به روی


من


همیشه تورا از فراز ابرها


تماشا میکنم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 5:56 PM توسط Alone moon |

واسه من گریه نکن

 

 

 
واسه من گریه نکن!

 

با من اگه زخم تمام خنجرهاست


با من اگر درد تمامی دنیاست

 
واسه پرپر زدنم گریه نکن

 
واسه ویرون شدنم گریه نکن

 
واسه من گریه نکن


قصه ی بودن من


حدیث برگی در باد

 
طعم تنهایی من

 
به تلخی یه فریاد


اگه با من غربت


همه غمزده هاست


اگه هر شکستنم


یه شکست بی صداست


واسه پرپر زدنم گریه نکن


واسه ویرون شدنم گریه نکن


واسه من گریه نکن


اگه با من سکوت یه تک درخت تنهاست

 
بعد من خاطره هام ترانه ی عاشق هاست

 
رفتنم مرثیه ی قدیمی رفتن نیست


رفتنم موندنمه ، حکایت مردن نیست

 
واسه من گریه نکن...

 

  

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 5:53 PM توسط Alone moon |

آواز ِ غم ...

 

 

 

 

  

آواز ِ غم

در من کسی پیوسته می گرید


این من که از گهواره با من بود


این من که با من


تا گور، همراه است


دردی ست چون خنجر


یا خنجری چون درد


همزاد ِ خون در دل


ابری ست بارانی


ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد


ابری که در من


یکریز می بارد


شب های بارانی


او با صدای گریه اش غمناک می خواند...

خاموشم اما

 


دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش


وقتی کسی آواز می خواند


خاموش باید بود...

 

غم داستانی تازه سر کرده ست!

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 6:0 PM توسط Alone moon |

ببار ای برف سفید

 

 

 

 

 

بر آن بام

آن کاج،

آن نسترن،

بجز بازی برف خاموش، نیست.

من از برف خاموش، خاموش تر!

نه برف، این غبار فراموشی ست.

من اینجا، درین پرده پرده غبار

شوم لحظه لحظه، فراموش تر...

هم آوای برف است خاموشی ام

پس پرده های فراموشی ام...

ببار ای سپیدی،

ببار ای سپید!

مگر ناپدیدم کنی!

ناپدید...

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 4:8 PM توسط Alone moon |

سكوت ... سكوت ... وباز هم سكوت...

 

 

 

 

 

سخن از او هست و نيست

ذهن پر از ياد او هست و نيست

يادش را غريبانه به دوش مي كشم

نگاهش را بي قرار فرياد مي كشم

و چشمانش را بي صدا به آغوش مي كشم

و اوست كه هم هست وهم نيست...

پر مي كشم به سوي خيال

و چه بي پروا در روياي كاذب خويش رها مي شوم

هيچ نيست جز سكوت...

سكوت ... سكوت ... وباز هم سكوت...

واي كه چقدر اين سكوت مبهم را دوست دارم

و چه بي صبرانه فرياد غرق در اين سكوت را

به انتظار مي نشينم

هيچ نمي گويم...

 

 

 

دارم كه بگويم

اما نبايد گفت

شايد اين سكوت زيباتر است

فرياد سكوتم را هيچ كس نشنيد

يا كسي نخواست كه بشنود

در خود شكستم

نابود شدم

باريدم...

و هيچ كس نفهميد كه چه شدم...

نه ماه بودم، نه خورشيد...

اما هيچ دلي سراغ مرا از آسمان تنهايي اش نگرفت

گويي ابرها هيچ اند

و فقط ابرند و بايد ببارند...

و تنها باريدم...

خسته ام...

خسته از باريدن و تمام نشدن

خسته از بودن و نبودن...

اما بايد رفت

آنكه رفت، رسيد

پس بايد رفت و رسيد...

و شكوه و عظمت يك دنيا

هفت آسمان

و هفت دريا را ديد

طعم شيرين پرواز در اوج هستي را چشيد

و لذت پروانه بودن را با تمام وجود

در آغوش كشيد...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 8:47 PM توسط Alone moon |

خیلی سخته وقت رفتن حس کنی تنهاترینی

  •  

 

 

 

 

خیلی سخته وقت رفتن حس کنی تنهاترینی

وقتی پشت سر یه سایه ام واسه بدرقت نبینی...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 11:31 AM توسط Alone moon |

جز زبان نگاه ، گفتنی ندانم...

 

 

 

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

 بی تو من اسیر دست

آرزو های محالم یاد من نبودی

 اما من به یاد تو شکستم

غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش

وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش ...

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست

 گاه سكوت است و گاه نگــــــاه ...

چشمانت را دوست دارم

بخاطر قطرات اشکی که ميدانم

 بر سر مزارم خواهی ريخت

چقدر دوست داشتم

یك نفر از من می پرسید

 چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟

چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟

اما افسوس ... هیچ كس نبود

همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره

 اری با تو هستم .. با تویی كه از كنارم گذشتی...

و حتی یك بار هم نپرسیدی

 

چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!؟؟؟

 

 

 

 

می گویم و حنجره ام خالی از صداست

ای آشنا می روی و رفتنت رواست



من جز زبان نگاه ، گفتنی ندانم و

تقصیر تو نیست ، چشم تو ناشنواست...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 3:11 PM توسط Alone moon |

بي آنكه بداني...

 

 

عاشقت خواهم ماند

بي آنكه بداني

دوستت خواهم داشت

بي آنكه بگويم

در دل خواهم گفت

بي هيچ كلامي

گوش خواهم داد ، بي هيچ سخني

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 9:13 PM توسط Alone moon |

یا علی...

 

 

آنان که علی را خدای خود پندارند،

کفرش به کنار...

عجب خدائی دارند!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 7:28 PM توسط Alone moon |

ماه من ...

 

غم واندوه یار من باشد

تو به اندوه و غم چرایی یار؟

من که بیدارم، از جدائی توست

تو چرایی به نیمه شب بیدار؟

ماه من از حدیث غم بگذر

وین حکایت به عاشقان بگذار...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 1:10 PM توسط Alone moon |

وقت رفتن...

 

 

 

 

وقت رفتن نمی خوام ببینمت
می دونم ببینمت کم میارم

اگه یک لحظه فقط نگام کنی
دلمو پشت سرم جا میذارم


اگه خونسرد نگام به دل نگیر
دل تو یه روز ازم خسته میشه

اگه اسممو فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته می شه



وقت رفتن نباید گریه کنی
اینجوری دلم برات تنگ نمی شه
می دونم هر جای دنیا که باشم
تو دلم عشق تو کمرنگ نمی شه


اگه خونسرد نگام به دل نگیر
دل تو یه روز ازم خسته میشه


اگه اسممو فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته می شه...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 5:52 PM توسط Alone moon |

زندگي حس غريبي است ...

 

 

 

روی بوم نقاشی

دخترک عکسی کشید

عکس ِ یه ماه

ماهی که دلش تپید

دخترک خنده کشید

رو لبای آسمون

آسمون دلش گرفت

صورتِ ماه پرید

دخترک اشک کشید

تو چشای آسمون

آسمون ابری نداشت

از چشاش، دلی چکید

دخترک خدا کشید

یه خدای مهربون

واسه ی خودش کشید

دخترک خداشو داشت

اما جائی توی بوم

واسه این خدا نداشت

دخترک یه دل کشید

دلی که یه بار تپید

رفت و خداشو این بار

توی دلِ اون ماه کشید

 

 

 

 

 

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم

 گرچه میدانم كه عمری در غریبی زیستم .

مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام .

تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم .

در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق .

لب شكست از خشكی اما همچنان می ایستم

 دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .

گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم .

ای فریماه شب تار

 یاریم كن تا بدانم

سایه گمگشته ای از كیستم؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

آدمک نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 8:40 PM توسط Alone moon |

دلم میخواد پر بزنم...

 

 

 

خدای من جا مونده از پرواز منم

کی میشه وقت هجرتم

دلم می خواد پر بزنم...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 6:28 PM توسط Alone moon |

اگر باشی...!!!!

 

 

در پایان بودن بی تو

تنها به تو می اندیشم که

اگر باشی...!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 12:46 PM توسط Alone moon |

ديدار تو ...

 

 

 

 

ديدار تو

  گر صبح ابدهم ،

       دهدم دست

           من سرخوشم

             از لذت اين چشم براهي...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 5:11 PM توسط Alone moon |